Prince
Heart Talking

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 28 دی ماه سال 1385
تنهایی
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لحجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چه تو در سر داشتی

از تنهایی و حسرت رها کردم ...

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و

بعد از رفتنت ...

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

و من در اوج پاییزی ترین ویرانه ی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ...

شاید به رسم و عادت پروانگی

من باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...


جمعه 12 آبان ماه سال 1385
هوشیار

هوشیار کسی باشد کز عشق بپرهیزد
وین طبع که من دارم با عقل نیامیزد
آن کس که دلی دارد آراسته ی معنی
گر هر دو جهان باشد درپای یکی ریزد

گر سیل عِقاب آید
شوریده نیاندیشد
گر تیر بلا بارد دیوانه نپرهیزد

آخر نه منم تنها در بادیه ی سودا
عشق لب شیرینت صد شور بر انگیزد

تا دل به تو پیوستم راه همه در بستم
جائی که تو بنشینی بس فتنه که بر خیزد


پنجشنبه 30 شهریور ماه سال 1385
قبر من

روی قبرم بنویسید مسافر بوده است                بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است

 ...... بنویسید زمین کوچه ی سرگردانیست ....            . او در این معبر پرحادثه عابر بوده است

                          ...... صفت شاعر اگر همدلی و همدردیست ...... در رثایم بنویسد که شاعر بوده است.

 بنویسید اگر شعری ازاومانده بجای ...... مردی از طایفه ی شعر معاصر بوده است ......

مدح گویی و ثنا خوانی اگر دین داریست ...... بنویسید در این مرحله کافر بوده است

 غزل هجرت من را همه جا بنویسید ...              ... روی قبرم بنویسیدمهاجر بوده است


شنبه 25 شهریور ماه سال 1385
فقر
میهمانی می دهد روزی کسی

جار می افتد به شهر هر که را بود آشنا

در جمع میهمانان فقیری نیز بود

محتاج به نان شب

طبق رسم روزگار هر کسی باید کادویی برد

تا که دنگ میهمانی جمع شود

مرد  داستان باید  بر سر یک شام ده برابر تهفه ای قابل برد

فکر این که از کجا وچون دهد

کرده افسورده دل این مرد را

از سر بی چیزی وبیچارگی

باید از خیر میهمانی گذشت

تا که گوید ای خداوند عزیز

تا به کی بدبختی وبیچارگی

بهر نانی ونوایی

تا به کی با دل غمگین فسردن

 تا به کی ای خداوند عزیز

شرم بادا بر زمین وآسمان

می شود مردی خجل از فقر خویش

می کند هر شب دعا بر مرگ خویش


دوشنبه 12 تیر ماه سال 1385
دل افروز ترین روز جهان
 
از دل افروز ترین روز جهان
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی
................................
سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .
***
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : های !
بسرای ای دل شیدا، بسرای .
این دل افروزترین روز جهان را بنگر !
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح درجسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغک تنها، بسرای !
همه درهای رهائی بسته ست،
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !
بسرای ...
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز .
غنچه ها می رسد باز،
باغ های گل سرخ،
باغ های گل سرخ،
یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !
چون گل افشانی لبخند تو،
در لحظه شیرین شکفتن !
خورشید !
چه فروغی به جهان می بخشید !
چه شکوهی ... !
همه عالم به تماشا برخاست !
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !
***
دو کبوتر در اوج،
بال در بال گذر می کردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .
مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...
چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه ای می پرورد،
- هدیه ای می آورد -
برگ هایش کم کم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش !
با شکوفائی خورشید و ،
گل افشانی لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :
 دوستت دارم را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !
***
این گل سرخ من است !
دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق،
که بری خانه دشمن !
که فشانی بر دوست !
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید . »
تو هم، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو !
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،
نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو !
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

چهارشنبه 24 خرداد ماه سال 1385

عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار عشق یعنی یک تمنا , یک نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او عشق یعنی ماتهب از یک نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق یعنی عطر خجلت ....شور عشق گرمی دست تو در آغوش عشق عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از عاشقی با او بخوان عشق یعنی هر چه داری نیم کن از برایش قلب خود تقدیم کن


جمعه 12 خرداد ماه سال 1385
دوست

توی دنیا تو چی می خو ای تا به پاهت من بریزم

همه هستی رو من به زیر پاهای تو ریزم

لب پر خنده می خو ای؟

بیا لبهام مال تو

چشم پر گریه می خو ای؟

هر دو چشمام مال تو

بیا تا برات بگم من که وجودم مال تو

بذار تا فدات بشم

من غرورم مال تو

اگه بازیچه می خوای بیا که قلبم مال تو

اگه رودخونه می خوای

سیل اشکام مال تو

چرا من بی تو بمونم

? نمی دونم

نمی تونم!

واسه ی زندگی کردن تو رو می خوام خوب می دونم

تو بدون عشقم تو هستی

واسه من زندگی هستی

می توان رشته این چنگ گسست.

می توان کاسه آن تار شکست.

می توان فرمان داد:

_ « های !

ای طبل گران ،

زین پس خاموش بمان

به چکاوک اما

نتوان گفت : مخوان !

 

کاش میشد در دفتر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش میشد راه عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت

 

 


یکشنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1385
ای کاش
کاش تو که آسمون بودی
من مثل دریا می شدم
عکست می افتاد روی موج
من با تو تنها می شدم

جمعه 22 اردیبهشت ماه سال 1385
الفبای عشق ! باردگر نامه تو بازشد مستی ام از نامه ات آغازشد نام خدازیور آن نامه بود من چه بگویم که چه هنگامه بود؟ بوسه زدم سطر به سطر تو را تا که ببویم همه عطر تو را سطربه سطرش همه دلداگیست عطر جوانمردی وآزادگیست عطر تو در نامه چها میکند غارت جان و دل ما میکند ازغم خود جان مرا کاستی بار دگر حال مرا خواستی

یکشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1385
 از پس شیشه ی عینک استاد

از پس شیشه ی عینک استاد سرزنش بار به من می نگرد

باز از چهره ی من می خواند که چه ها بر دل من می گذرد

می کند مطلب خود را دنبال بچه ها عشق گناه است گناه

وای اگر بر دل نو خا سته ای لشگر عشق بتازد بیگاه

می نشینم همه ساعت خاموش در دل خویشتنم دنیا ئیست

ساکتم گر چه به ظاهر اما در دلم با غم تو غوغا ئیست

مبصر امروز چو اسمم را خواند بی سبب داد کشیدم غایب

رفقایم همگی خندیدند که جنون گشته به طفلک غالب

بچه ها هیچ نمی دانستند که من اینجایم و دل جای دگر

دل آنها در پی درس و کتاب دل من در پی سودای دگر

من به یاد تو و آن خاطره ها یاد آن دوره که بگذشت چو باد

که در این لحظه به من می نگرد

از پس شیشه ی عینک استاد.


سه شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1385
تولدم

تولدم دوباره رفت

اما تو باز نیومدی

حتی نیومدی بگی

چرا به دنیا اومدی

حالا:

اون کسی که دلش می خواد یه لحظه دیگه بمیره

واسه چی باید واسه ی خودش تولد بگیره


پنجشنبه 31 فروردین ماه سال 1385
همینجوری

من چه گویم که دگر نای سخن نیست مرا     آن توان کز تو بگویم دگر آن نیست مرا

من چه گویم  که دگر یار خبر از  ما  نگرفت     آن خبر از من بی نام و نشانش نگرفت

 

اینم یه شعر که خودم گفتم همین الان البته اگه یکم دریوری ببخشید دیگه من تازه کارم

منتظر نظراتتون هستم تا بعد بای

 


سه شنبه 29 فروردین ماه سال 1385
حرف های یک دوست
همیشه وارد قلبی بشو که بزرگ باشه .... به خاطر اینکه وقتی می خوای واردش بشی نخوای خودتو کوچیک کنی

عشق از دوستی پرسید: تفاوت من و تو در چیست؟ دوستی گفت : من دیگران را به سلامی با هم آشنا می کنم تو به نگاهی. من به دروغی دیگران را از هم جدا می کنم تو با مرگ

پشت پا خوردم از هر کس که میگفت یار من است چون که دیدم روزوشب در پی ازار من است گر که دستی از محبت حلقه شد بر گردنم دیدم ان دست محبت حلقه
دار من است

خدایا گر تو درد عاشقی را میکشیدی تو هم زهر جدایی رو به تلخی میچشیدی اگر چون من به مرگ آرزوها میرسیدی پشیمون میشدی از اینکه عشق رو آفریدی پشیمون میشدی از اینکه عشق رو آفریدی بگو هرگز سفر کردی سفر با چشم تر کردی کسی را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردی ز شهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی گل امید تو پرپر به خاک رهگذر کردی

در این دنیا به کسی دل مبند چون دنیا انقدر کوچک است که دو دل در کنار هم جایی نخواهند داشت و اگر به کسی دل بستی هرگز از او جدا مشو……..چون دنیا
انقدر بزرگ است که دیگر او را نخواهی دید

برد از یاد دلی را که گره خورد روزی به دلش نبرم از یاد دلی را که دلم را بربود نم بارون دلم گر شود اشک و بریزد گاهی همه از دم به فدای دل سنگی که در سینه ی اوست

خدایا , کاری کن که غنای یاد تو , مرا از یاد دیگران بی نیاز سازد و فقر یاد دیگران پوست به استخوان دلم رساند

خدایا , تجربه خوبه ولی من هیچوقت نمی خوام بی تو بودن رو تجربه کنم .

رویم بگشایی می دانم که در خانه عشق را نمی بندی می خوا هم دریچه ای در قلبم بگشایی می خواهم به نگاهی مرا از زندگی سر شار کنی زندگی در فراق توامتحان دشواری است با این همه می دانم که مردود نخواهم شد خدایا باز دلم بهانه تو را دارد کنار پنجره نشسته ام و به درخشش ستارگان چشم دوخته ام که مرا به یاد درخشندگی نگاه تو می اندازد در سکوت به دیدارم می آیی زمان را در هم می شکنی و لبخند را به من می دهی


تقدیم به همه شما

   1      2    >>
عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید

زندگی زیباست نه در رویا
بوسه زیباست نه برای هوس
پرنده زیباست نه برای قفس
دوست داشتن زیباست نه
برای لمس کردن برای حس کردن
شناسنامه کامل من...
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 21432